Tuesday, December 6, 2011

آزادی‌خواهی رضا پهلوی

جرج واشنگتن در سال ۱۷۸۹ اولین رئیس جمهور آمریکا شد و در سال ۱۷۹۲ با صد در صد آرا دوباره به این مقام دست یافت. در انتهای دوران دوم ریاست جمهوری، به رغم درخواست خواص و عوام، از پذیرفتن نامزدی دورهٔ سوم ریاست جمهوری سرباز زد و به این ترتیب قانون حداکثر ۲ دوره ریاست جمهوری را برای کشورش نهادینه کرد تا در آینده راه بر دیکتاتوری برای همیشه بسته باشد. در حقیقت کار بزرگ جرج واشنگتن این بود که حتی در صورتی که آراء عمومی درخواست دیکتاتوری به نفع او می‌کرد، با این کار مخالفت کرد و روح آزادی‌خواهی و دموکراسی‌خواهی خود را به نمایش گذاشت. به بیان دیگر، راضی بودن یک ملت به دیکتاتوری (در اثر عدم بلوغ سیاسی اکثریت اجتماع)، دلیل مناسبی برای یک آزادی‌خواه نیست که به این دیکتاتوری تن دردهد، هر چند که این دیکتاتوری به نفع خودش یا حزب و دسته‌اش باشد.
آقای رضا پهلوی در این مصاحبه در صدای آمریکا به صراحت اعلام می‌کند که هدفش از مبارزه، سرنگونی رژیم کنونی ایران است و سپس بر اساس تصمیم مردم، نظام آیندهٔ ایران مشخص شود. سؤالی که مطرح است این است که مگر آیت الله خمینی غیر از این کاری کرد؟ نظام دیکتاتوری پدر شما را سرنگون کرد و بعد با آراء عمومی، نظام جمهوری اسلامی را پایه‌ریزی کرد. فرق آیت‌الله خمینی و جرج واشنگتن در همین است. حال سؤال من این است: چرا شما می‌خواهید به راه آیت‌الله خمینی بروید و نمی‌توانید مانند جرج واشنگتن رفتار کنید؟
در قسمتی دیگری از این مصاحبه، آقای رضا پهلوی بیان می‌کند که محتوای نظام مهم است نه شکل نظام. و بعد از مهمان دیگر برنامه سؤال می‌کنند که بین دو نظام سلطنتی سوئد و جمهوری قذافی کدام را می‌پسندند؟ و خود به خود مهمان را قانع می‌کنند که بگوید نظام سلطنتی سوئد را می‌پذیرد. مغالطه و دورویی از این بیشتر!؟
مغالطهٔ بالا یک جوک را به ذهن تداعی می‌کند. رانندهٔ کامیونی را به دادگاه آورده بودند که ۵۰ نفر را زیر گرفته بود. قاضی پرسید ماجرا را شرح بده. راننده گفت که «ترمز بریده بودم و در یک طرف جاده ۱ نفر ایستاده بود و در طرف دیگر ۴۹ نفر. با خودم گفتم ۱ نفر را زیر بگیرم بهتر است از اینکه ۴۹ را زیر بگیرم». قاضی گفت آفرین حالا چرا همه را زیرگرفتی؟ راننده گفت که «آن ۱ نفر هم در آخرین لحظه به طرف دیگر جاده دوید». در حقیقت، در جوک بالا، راننده در یک شرایط انتخاب بین بد و بدتر، بد را انتخاب کرد ولی توجه ندارد که در آخرین لحظه گزینهٔ خوب هم پدید آمده است.
باید به آقای رضا پهلوی گفت که کشورهایی که پارلمانی پادشاهی هستند به این خاطر دارای این نظام هستند که به طور تاریخی پادشاهی بوده‌اند و در برهه‌ای از تاریخ در اثر فشار اجتماع،‌ شاهان آنها کم‌کم پذیرفتند که در امور مملکت دخالت نکنند و قدرت را به مردم واگذار کردند.  به عنوان مثال اگر رهبر کنونی ایران، آیت الله خامنه‌ای، در مقابل آقای سید محمد خاتمی و بعدا آقایان موسوی و کروبی دست به کودتا نمی‌زد و کم‌کم قدرت را به مردم واگذار می‌کرد، شاید ۱۰ سال دیگر کشور ما دارای دموکراسی پارلمانی بود که در آن ولایت فقیهی هم وجود داشت که در امور ممکلت دخالت نمی‌کرد و مردم هم نیازی به تغییر چنین سیستمی نمی‌دیدند. یا اگر در سال ۱۳۳۲ پدر شما بر علیه حکومت ملی کودتا نمی‌کرد، الان حکومت پادشاهی پارلمانی داشتیم که شاه تنها نقش صوری داشت. ولی این موضوع دلیلی بر این نمی‌شود که بهترین شکل نظام سیاسی، دموکراسی با ولایت فقیه صوری یا پادشاهی پارلمانی است.
بله آقای رضا پهلوی، مردم ایران سلطنت را در مشروطه صوری کردند و قدرت را بدست گرفتند. ولی پدر شما در برهه‌ای از تاریخ، قدرت را از مردم سلب کرد و جامعهٔ ایران را به جایی رساند که انقلاب ۵۷ شکل گرفت. جامعهٔ ایران در سال ۵۷ بین بد و بدتر، در اثر نابودی تمامی پایگاه‌های دموکراسی و نبود آزادی بیان، بدترین گزینهٔ ممکن را انتخاب کرد. ولی مطمئن باشید که این بار، راه سومی دارد که بهترین است. آن راه سوم، مردم‌سالاری بدون داشتن هیچ نماد دیکتاتوری، اعم از سلطنتی و یا فقاهتی است.

Wednesday, August 17, 2011

باز هم قتل، باز هم فیلم‌های موبایل،‌ و باز هم حس نوع‌دوستی از جنس خاله خرسه

امروز باز هم خبری بد از یک همسرکُشی، این بار در خیابان پاسداران تهران، نوید یک روز بد را می‌داد که متعاقب آن خبر سرقت مسلحانه و قتل سه نفر در کرمانشاه تیتر داغ همهٔ سایتهای خبری شد. قصدم بررسی این دو موضوع به ظاهر مستقل از هم نیست چون هم اطلاعات زیادی در مورد آنها ندارم و هم اینکه اصولاً اگر اطلاعاتی هم داشتم، آنقدر سواد اجتماعی نداشتم که بخواهم آنها را تحلیل کنم.
مطلب مهمی که در کامنت‌های این خبرها، و خبرهای مشابه قتل، در سایت‌هایی مانند بالاترین و آزادگی و غیره می‌بینم و ذهنم رو به خودش مشغول کرده، این است که عده‌ای فقط ظاهر می‌شوند و مردم را به نداشتن حس انسانی متهم می‌کنند و اینکه چرا فقط فیلم گرفته‌اند و کمکی به مجروحان حادثه نکرده‌اند و چرا با چوب حساب قاتل را کف دستش نگذاشته‌اند. انگار که مردم وظیفه دارند تا جان خودشون رو به خطر بندازند و به مقابله با یک قاتل بپردازند که مسلماً در آن لحظه در حالت جنون به‌سر می‌برد. اما مطلب مهمتر کمک به مجروحان حادثه است.
فردی را می‌شناختم که هر از چند گاهی به آسایشگاه کهریزک سری می‌زد، چون که دوستی در آنجا داشت که در اثر افتادن از درخت قطع نخاع شده بود و از گردن به پایین فاقد حس بود. این فرد از لحظهٔ وقوع حادثه یاد می‌کرد، که بعد از سقوط به هوش بوده و حتی قادر به احساس و تکان دادن انگشتهای پای خود نیز بوده است. متاسفانه این فرد را در پشت یک وانت به بیمارستان منتقل می‌کنند که گویا در اثر تکانهای شدید و احتمالا شکستی مهره‌های گردن، دچار ضایعهٔ غیر قابل درمان شده است.
موضوعی که نیاز به تاکید دارد این است که فن کمک‌های اولیه هم مانند بقیهٔ فنون، باید در کارگاه‌های آموزشی یاد داده و گرفته شود. توجه داشته باشیم که فرد مصدوم ممکن است دارای صدمهٔ جزئی و یا قابل درمانی باشد که با کارهای نابه‌جای ما ممکن است به مصدومیت خیلی بدتری دچار شود.
با آنکه حس افراد از نکوهش حاضران در صحنهٔ قتل قابل درک است، اما باید توجه کرد که اصولاً افراد فاقد صلاحیت نه اجازه و نه توانایی کمک به مصدوم و یا مقابله با ضارب را دارند. کار مهم آنها شاید این باشد که به سرعت به اورژانس و پلیس اطلاع دهند و بکوشند تا با پراکنده کردن رهگذران، از شلوغی و ازدحام پیرامون محل واقعه بکاهند و حتی‌المقدور مسیرهای منتهی به محل حادثه را خلوت نگه‌دارند.